خرید بک لینک
چند وقتی است که دیگر به چیز خاصی فکر نکرده ام! فقط نشسته ام ببینم بعدش چه میشود! یعنی شده شبیه این سریال ها که هر چه پیش بینی میکنی یک چیز دیگر میشود، اصلا هم مهم نیست چه میگویی، یک اتفاق دیگر خواهد افتاد! عجیب ترین اتفاقات ممکن و بی ربط ترینهایشان! صرفا برای اینکه سریال 300000 قسمتی همچنان ادامه داشته باشد! حالا این شده حکایت زندگی من، دیگر نمیدانم چه چیز خوب است چه چیز بد، و نمیتوانم پیش بینی کنم چه میشود، فقط میدانم یک اتفاقی خواهد افتاد! حالا هر چه! صرفا منتظر نشسته ام قسمت بعدی سریال را ببینم! اینجوری هم خوب است! دور هم خوشیم!

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 22:07

چند روز پشت سر هم مرخصی گرفته بودم از پادگان... امتحان جی ار ای داشتم که قبلا در موردش صحبت شده بود، بدیهتا اونقدری که باید درس نخوندم و مرخصی بیشتر صرف تفریح و خوش گذرونی شد، اما در نهایت نتیجه امتحان بد نشد، در واقع میتونم بگم از چیزی هم که انتظار داشتم کمی بهتر شد. نمیدونم اگر وقت میذاشتم چقدر میتونست بهتر بشه... اما دیگه مهم نیست، من دیگه نه توانشو دارم دوباره امتحان بدم، نه وقتشو و نه پولشو... بعد از امتحان رفتم با سینا قدم زدم... و بیشتر و بیشتر قدم زدم... اونقدر که از خستگی داشتم میمردم... از مرخصی که برگشتم پادگان، دیدم ساختمونمونو دارن جا به جا میکنن،

برچسب: سفر قندهار محسن مخملباف,سفر قندهار ویکی,سفر قندهار,سفر قندهار دانلود,سفر قندهار فیلم,فيلم سفر قندهار,فلم سفر قندهار,جوایز سفر قندهار,دانلود فیلم سفر قندهار,دانلود فیلم سفر قندهار مخملباف, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: پنجشنبه 29 مهر 1395 ساعت: 22:07

بی تعارف... دارم سطحی از زبان انگلیسی رو میخونم و آماده میشم برای امتحانش که اگر فارسیشو ازم بپرسن بلد نیستم!

حالا این وسط... مرخصی تشویقی بهم نمیدن...باید استحقاقی بگیرم...

همونشم دوباره روز امتحان پست خورده بهم... استحقاقی رو هم بهم نمیدن... گیری کردیم خلاصه! فوق فوقش اینه که می پیچم و یه روز غیبت میخورم و سه روز به جاش اضافه خدمت میاد برام دیگه! خیالی نیست....این نیز بگذرد...

برچسب: جی آر ای,جی آر ای چیست,جی ار ایی,جی ار ای سازمان سنجش,جی آر ای فیزیک,جی آر ای سابجکت ریاضی,جی آر ای دکتر برزآبادی,جی آر ای تضمینی,جی آر ای سابجکت فیزیک,جی ار ای کامپیوتری, نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: يکشنبه 18 مهر 1395 ساعت: 9:53

صبح در پادگان، همراه سعید، از نیامدنش خوشحال به صبحانه فردا می اندیشیدیم که ناگهان کسی خبری آورد. همه با هم رفتیم، کل ساختمان عملا تخلیه شد. وقتی رسیدیم، هنوز کسی نیامده بود و ما در میان شلوغی ها تنها بودیم، و من، مانند همیشه چشمان عکاس را به همراه داشتم، هرچند خبری از دوربینم نبود. نفر اول دختر بچه ای بود، با چهره ای خندان، موهایی بسته، شاد، سر خوش. در حالیکه با پدر یا عمو یا برادری قدم میزد، سوالی پرسید: -چرا مامانو نیاوردیم؟ +مامان رفته -کی میاد؟ +ببین خاله اونجاس، برو پیش خاله ببین شوکولات داره... ناگهان صدایی مرا به سمت دیگر برگرداند، زنی بود که ضع

برچسب: نویسنده: آوا سلطانی تاريخ: جمعه 9 مهر 1395 ساعت: 2:56

صفحه بندی